دلآ...!
نخواهمت که ازاین بیش آب دست شوی
دعای من به تو این است آنچه هست شوی
زمقتضای دو رنگی به مطلبی نرسی
شکسته باش که دایم گلی بدست شوی
یقین کنم که جهای جلوه گاه زیستن است
نه آنچنان که دراوغرق گشته مست شوی
غبار آیینه گشتن مراد خوبی نیست
خدا کند که با آیینه هم نشست شوی
ستاده همت توباد همچو کاج بلند
نه بینمت که به یکباره ورشکست شوی
رهسپر- ثور1391
وجودخسته
وجود خسته نتواند بجزافسرده گی کاری
بخلوت میدهد چندین چمن برکنج دیواری
حضورناکسان گرم وجوانمردی شده برباد
به حیرت رفته میگوید ، عجب قانون ومعیاری
بهرچند یکه هرسوجلوه گاه رنگ وپیونداست
حذرباید نمودن ازحیای مرد عیاری
اگرحکمت چنین باشد ، نه آن فرزانگی وعشق
سزد بالا نشیند دوره گرد کوی وبازاری
دراین دوریکه مرغ آبرو برخاروخس پیچد
کجا شد ازهما رسم وچه شد بالا ی منقاری
رهسپر/حمل ۱۳۹۱
آه شبانگاهی
ملک درباورشب ، سوی فلق راهی نیست
خلق آسیمه سر و راهبر آگاهی نیست
بسکه فرمان هوس حاکم اندیشه ی ماست
به گمانم که دگر آه شبانگاهی نیست
رهسپر
تنوع محیطی
یکیاراگر کوچه بدل کرده توانی
باغفلت خود جنگ وجدل کرده توانی
خوب است تنوع محیطی به مراتب
طی کرده اگر کوه و کتل کرده توانی
رهسپر
مظهرالطاف
صد چمن آیینه گشت ویک نگه دیداررفت
کشتزار آرزوها شد ولی یکباررفت
مرد می بی مهرماند وسینه ی گردید سرد
دامن مرغاب بود چشمه ی کهساررفت
پاک بود وپاک ماند و باطهارت زیست شاد
مظهرالطاف بود ومنبع پندار رفت
خاطرات نوبهاری بود وسرسبزی وعشق
شهرگشت وملک بود وکشوری پرباررفت
آنکه بوی جلوه هایش داشت درسرهمچومن
آدم بیکاره آمد مرد دولت دار رفت
من ندانم لیک یارب ، تارک گرمی حال
درتمنای کی طی شد ، باچه لب اظهاررفت
می کند حسرت بد وشم درتمام زنده گی
آنکه نقش گامهایش ازدر ودیوار رفت
رهسپر / بهار - 1391
نیاز زمان
دیگرسخن اززلف چلیپا چه مناسب
توصیف قد وقامت بالا چه مناسب
حالا که نگاه همه برزحمت وکاراست
ذکرلب لعل ورخ زیبا چه مناسب
همدرد وطن باشی وهمگام زمانه
مدح گل وسرسبزی صحرا چه مناسب
اینجا که نباشد گذردیرو کلیسا
اظهارمی وساغرومینا چه مناسب
مقصود من ازساقی مجازبوداین
بزمیکه ندارد غم فردا چه مناسب
علم است وعمل واژه گلرنگ ترقی
د فن نگری حیرت رویا چه مناسب
داری اگرت بخت هماگونه ی تقدیر
ای رهسپرازبنده تمنا چه مناسب
رهسپر / گذرگاه قرغه ؛ 15 حوت - 1390
سالهای بیکسی
این سالها تمام بود سال بیکسی
فصل قیامت است به دنبال بیکسی
دوزخ هزارگونه زند خیمه ی ستم
آنجاکه گشته دهکده پامال بیکسی
سویکه مهرباشد هم جوشی وصفا
پروازکی توان به پروبال بیکسی
چیغ شغال وشرفه ی دزدان نیم شب
باشد نماد وحشت وآمال بیکسی
بزمیکه باحضورادب نیست جلوه گر
آواز جغد بوده واحوال بیکسی
گذرگاه قرغه - 1389 خورشیدی
احوال نگری
رجحان شده پروای دل زارچه دارد !
آسوده خبرازتن بیمارچه دارد!
حیرت برم ازآنکه چه رسم است دراین دور
بی غم سخن ازدرد خود اظهار چه دارد!
اینجا به تلاشی که فقط زنده بمانی
عشرت طلبی همره ما کارچه دارد!
بازارشروط است نه مردانگی وعشق
دیوانه نگر، خاطرهشیارچه دارد !
راحت منشی نیست شگرفا؛ به ره عشق
عاشق غم تهدید وسردارچه دارد !
اسباب تجمل که یکی فتح وجود است
بیدل شدن اندیشه بسیارچه دارد !
ای دیده ظاهرنگررنگ پسندا
دنیای فقیران گل وگلزارچه دارد!
رهسپر/ 22جدی 1390
گذرگاه قرغه
معنی عشق
قصه شایگان آمده دستان سرایش سرد نیست
قحطی بی همتی گردیده ، کس نامرد نیست
جلوه گاه اشتهارات است ، نی معنی عشق
هرگذشت صفحه ادواردست آورد نیست
مشکل ذهن است دردانستن مفهوم عشق
بی گمان درجاده های واژه ها شبگرد نیست
اشتباهاتی که ازتعریف من درما شده
انفعالاتش نصیب عام باشد ، فردنسیت
لب ببند ازشکوه و خاموش کن اظهارحال
هرکه می بینی دراین حیرت سرا بی درد نیست
رهسپر
۲۰ دلو ۱۳۹۰
وجود یار ، غزلی ازعاصی شهید که بیشتر به میلم آمد..!
گاه دشت نقره گه دریای زر می بینمت
ای وجود یار سرتا پا هنر می بینمت
موج موج ازپیرهن تابیده می آیی بچشم
نازنین! امروز دریای گهر می بینمت
رگ رگم بادید نت هنگامه جوشی می کند
خاصه هنگامیکه با رخسارترمی بینمت
دیده بودم جلوه های رویت اما ، امسفر
آیت قران بدامان قمر می بینمت
هرچه میبینم ترا درخواب ودر بیداری ام
برگ گل برکاروانهای شکر می بینمت
******
اندوه باغ
تا باغ بهم خورده زآواز تبرها
افتاده بگوش همه اندوه شجرها
درد دگری تلخترین قصه حال است
ازاینکه توان نیست برآیینه نظرها
تا واژه من جوهرما رابکف آورد
افتیده به قاموس عدو بچه ثمرها
پایی نه که پیموده تواند گذر عشق
بشکسته زناراحتی قریه کمرها
ازحجم جفا ایکه بجان من وتو شد
پراشک بود دیده وخون گشته جگرها
هستی هزارخمسه ی رویا زده باغ
شرم است اگرگفته شود گرم خبرها
جا دارد اگرسینه بسوزد زملامت
چون رفته زقدسیت سه مژه ، هنرها
رهسپر / گذرگاه قرغه ؛ 23 عقرب - 1390